عاقبت دلم رازت را فاش کرد... راز تو قاف نشین... کلید از صبر خود ربودم و گشودم راز عاشقی ها را... نازنینم ... دست آخر یافتم که تو نه از برای خاطر من ! که از برای خودت عاشقم شدی. آری ... گویی نیاز به جرقه ای داشتی برای شعله گرفتن و به سوی دوست شتافتن...کیست که بی نیاز باشد از روانه شدن به سوی او ؟ اما تو دانستی آنچه که دیگر پروانگان ندانستند ! تو دانستی که باید نهیبی در همین نزدیکی و در کنار تو باشد ؛ و عشق به من شد آن نهیب...هرچند که از برای دیگری نیز میتوانست باشد پیشه ات ! و امروز تو روانه ای و دیگر به آن معشوقه ی دیروز چشم یاری ای نداری ، و چه دلشادم من ! که رازت را عاقبت به ذهن آموختم! سوار اسب نیاز بودی و می تاختی و کسی به رامی من نبود ...خوب میدانم ! اما...مهربانم من از تو هیچ اندیشه بر دل ندارم ..گام بردار ! تنها گام بردار ! که مشتاق دیدار اوج گرفتن توست قاف دلم ! بتاز..گرچه من در اوج نیازم لیک تو کنون دیگر محتاج دستان کوچک من نیستی میدانم! بتاز ای تمام مایه ی سربلتدی عاشقی من...بالا برو ! مغرور... نمیدانم به یاد می آوری یا نه..آنروز که نادان عابری فریاد برآورد که تو خورشید نیستی ... آری ! چه نیک میگفت...! چرا که تو نیستی که به خورشید می مانی! و چه زیبا میگوید ناجی ستاره ها ی من ! که این خورشید است که بسیار به تو می ماند ! بتاب و بدا ن اگر بر چشمهای همه شان به گفتار خودت ! در آن شب بارانی مانده عینکهای آفتابی...من بی عینک تو را به تماشا خواهم نشست! پر غرور! به تماشا خواهم نشست تو را حتی اگر درخششت دیده بان هایم از من برباید ! پس خستگی را مجالی نده...چرا که شنیده ام خسته ای...میدانم که میتوانی! و مبازره خواهی کرد ... |
+ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 سلریا | |
|
|
