تبليغاتX
من .. خدا.. و باز هم من
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
   
 

Mail

Archive

Home

 

لینک
موج پیشرو
هبوط
شاعر مو طلایی من
بارباپاپا
آرمان گل کوچولو
وبلاگ موج پیشرو
قاف نشین من
من

موضوعات

آخرین نوشته ها

خرداد 1387
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384

 

عاقبت دلم رازت را فاش کرد...

راز تو قاف   نشین...

کلید از صبر خود ربودم و گشودم راز عاشقی ها را...

نازنینم ... دست آخر یافتم که تو نه از برای خاطر من ! که از برای خودت عاشقم شدی.

آری ... گویی نیاز به جرقه ای داشتی برای شعله گرفتن و به سوی دوست شتافتن...کیست که بی نیاز باشد از روانه شدن به سوی او ؟ اما تو دانستی آنچه که دیگر پروانگان ندانستند !

تو دانستی که باید نهیبی در همین نزدیکی و در کنار تو باشد ؛

و عشق به من شد آن نهیب...هرچند که از برای دیگری نیز میتوانست باشد پیشه ات !

و امروز تو روانه ای و دیگر به آن معشوقه ی دیروز چشم یاری ای نداری ، و چه دلشادم من ! که رازت را عاقبت به ذهن آموختم!

سوار اسب نیاز بودی و می تاختی و کسی به رامی من نبود ...خوب میدانم !

اما...مهربانم من از تو هیچ اندیشه بر دل ندارم ..گام بردار ! تنها گام بردار ! که مشتاق دیدار اوج گرفتن توست قاف دلم !

بتاز..گرچه من در اوج نیازم لیک  تو کنون دیگر محتاج دستان کوچک من نیستی میدانم!

بتاز ای تمام مایه ی سربلتدی عاشقی من...بالا برو ! مغرور...

نمیدانم به یاد می آوری یا نه..آنروز که نادان عابری فریاد برآورد که تو خورشید نیستی ... آری ! چه نیک میگفت...! چرا که تو نیستی که به خورشید می مانی! و چه زیبا میگوید ناجی ستاره ها ی من ! که این خورشید است که بسیار به تو می ماند !

بتاب و بدا ن اگر بر چشمهای همه شان به گفتار خودت ! در آن شب بارانی مانده عینکهای آفتابی...من بی عینک تو را به تماشا خواهم نشست! پر غرور! به تماشا خواهم نشست تو را حتی اگر درخششت دیده بان هایم از من برباید !

پس خستگی را مجالی نده...چرا که شنیده ام خسته ای...میدانم که میتوانی! و مبازره خواهی کرد ...

+ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 سلریا  | 


 

فصلیست از درد و نمیدانم چه گونه بازگویم این همه را!

اما میخواهم بنویسم ،میخواهم بنویسم برای خودم،برای تو..برای خدا!

برای تویی که بی شک قسمتی از دلم را ازآن خود کرده ای!نا خود آگاه...بی بهانه،آرام آرام آمدی و در کنج خانه ی دل سکنی گزیدی..

آمدی و با آمدنت شاید بهار را هزاران بار به من مانده هدیه کردی ، اما...زود گذشتی! گویی لمحه ای بیش نبود با تو بودن...من با تو د رآرزوی وفا آشنا شدم و تو زودتر از آخرین بیت عشقی گسستی، آری تو بسیار قبل تر از بارش باران ها رفتی...رفتی و با رفتنت بسیاری شعر های بر قله بودنم را نیمه کاره رها کردم ، از غمت! دفتر ها پاره کردم و جا ماندم از قافله ی هستی...

من مغرور ! که روزی از اوج دنیا می خواندم در سوگ نماندن تو ، در غم در سکوت مردن ، در بهت جنایت ناکرده! ساکن ماندم و برکه ای شدم برای سکون خودم...با دستان خودم ! 

به هر شکل خواندمت ، تو را فریاد زدم ...هر طور که می دانستم و می توانستم و دیگر ...ایکاشی از نکردن ها برایم به جای نمانده...به دیدار خواندمت ؛

دیگر بعد از این ، نازنین حرکت از آن توست ، قدم ها برداشتم ..پس اگر باز هم به قول آن پری شاعر ! شور عاشق شدنی تازه به رگها داری! قدمی بردار...هر چنر کوچک اما قوی! اما عاشق! بیا ..بیا به سوی من خواهان ما!

یقین دارم که تو از پاکانی، من از پاکان نیستم اما خواهان هر چند ثانیه ای پاک بودنم ، تو که معنای خوبی میدهی برای قلب کوچکم ، بیا...ترانه بخوان ! عاشقانه ...عارفانه! 

من باید بروم...بروم به زندگی  ! 

مویه کردم..از زمانه! و بازیها و گرگها..بسیار نوشتم و در خفگیها دست و پا زدم اما آنچه از همه ی اینها قسمت شد چیزی نبود جز ربت بر زخم...یعنی جراحت بر جراحت!

همه ی انها امروز مینگرند تن افگار مرا..میخندند و می خواندند! روزی طلب عفو میکنند و فردا...باز میزنند! نمیدان..دست خوش بازی روزگار شده ام..

شاید روزی تو هم چون من ایمان بیاوری که باور زشتی نبوده..نبوده و هر چه بود در یک نیست بود.

تو در شب ظلمانی من درخشیدی ..شدی ستاره! و من هرگز نخواستم که تیره ابرهای روزگار مانعی شوند برای درخششت در قلب من...واما من نه!... هر چند من لحظه ی افول تک ستاره ای شدم در باور قلب تو...اما رنجی نیست...قاطعانه میگویم! همای سعادت بر سر آنکه روزی به واقع تک ستاره ی تو باشد!

من باور ندارم که دیدار به ابد خواهد انجامید ! نه...تنها برای لحظه ای دست بر روی سینه بگذار...به آواز مرغ جانت گوش ده ، ...

گوش کن...تپش هایند که از نزدیکیها میخوانند ! پس به ضربان قلبت در جان و د رتن اعتماد کن ؛

ایمان بیاور به بازی  صداها و ضربه ها و یافتن ها! رسیدن ها!

 

 

برای خود میگویم ! بلند شو ...سربلند کن و چون گذشته مستی باش استوار! تا خط هفت!

 

 

و در آخر که این آخر ابتدای هرچیز است به خدایم میگویم! :

شکر و سپاس از بهر هر آنچه که به من ارزانی داشته ای!

نیک اندیشم کن...نیک اندیش و روشن دل!

مرا بپذیر...بپذیر تا باشم همان که به سویت روان باشد تا لحظه ی آگاهی و پس از آن.

باش که تا بودن تو ما هستیم..

و یقین که تو بزرگتری !

 

+ شنبه سیزدهم آبان 1385 سلریا  | 


Copyright © 2006 Faribe-ziba All Rights Reserved.