تو بزرگترین سوالی که تا امروز بی جوابه نه تو بیداری نه تو خواب نه تو قصه و کتابه برای دونستن تو همه ی دنیارو گشتم از میون آتش و باد خشکی و دریا گذشتم تو رو پرسیدم و خواستم از همه عالم و آدم بی جواب اومدم اما حالا از خودت میپرسم تو رو باید از کدوم شب از کدوم ستاره پرسید از کدوم فال و کدوم شعر پرسید و دوباره پرسید تورو باید از کدوم گل از کدوم گلخونه بویید تو رو باید با کدوم اسب از کدوم قبیله دزدید غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید از ته دره ی ظلمت یا نوک قله ی خورشید اونور اینجا واونجا اونور امروز و فردا عمق روح آبی آب ته ذهن سبز صحرا مثل زندگی مثل عشق تو همیشه جاری هستی واسه راحت طلوع و نفس هر بیداری هستی مثل خورشید مثل دریا روشنی و با صراحت تو صمیمیت آبی واسه شستن جراحت غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید ... تو رو از صدای قلبم لحظه به لحظه شنیدم تو رو حس کردم تو نبضم..من تو رو نفس کشیدم مثل حس کردن گرما یا حضور یه صدایی به تو اما نرسیدم ندونستم تو کجایی تو رو باید از کی پرسید تو باید با چی سنجید تو رو حس میکنم اما کاشکی چشمام تو رو میدید... ................................................................ چرا؟ به راستی چرا اجازه میدهی که همه ی گرسنگان مهر ما از ما! سیری پذیرند؟! .............................................................. ترانه ی بالا فقط به این خاطر نوشته شد که من دوستش داشتم..فرضم بر این بود که شما با موسیقی همراهش بخونید! نه منظورم خدا بود نه بنده ی خدا... خط آخر مخاطب داشت که واضحه...پس فکرهای بیهوده نکنید و نگید که بنده پرسته و از این چرندیات!
|
+ شنبه بیست و نهم مهر 1385 سلریا | |
|
|
