احساس همیشگی به من میگوید که هنوز هم جایی در این سرای باران زده به انتظارم ایستاده ای!
جایی که نه روشن است نه تاریک... رد چشمانت هنوز در خاطرم می درخشد...پی اش را خواهم گرفت و به نور خواهم رسید. می دانم! روزی خواهد آمد که ما نور را در آغوش بکشیم و شیرین لبخند بزنیم. |
+ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 سلریا | |
|
|
