اینبار که میروی میدانم...قرارت با بازگشت نیست.. دیگر به قاصدک نمی سپری مژده ام دهد از وصال عشق آنروزها وقتی میرفتی یاد عطرت را به نسیم میدادم جای پایت را آب میدادم و به ذهن خاک میسپردم سبز میشد و بالا میرفت درخت خاطرات ما! و کودکش خبر آمدنت.. ولی ... افسوس و آه...! نفرین بر سفر ناخوانده! این میهمان خاموش.. جاده های بی انتها...گرگهای سیاه! دوستت دارم مسافر..گرچه میدانم دیگر در عمق دلت آنجا که تبسم عاشقانه ات خانه دارد جایی ندارم. دیگر آن نگاهت را..آن نگاه پر از باور را هدیه نمی کنی به چشمان ساده اما نیازمند من..
!دوستت دارم! |
+ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 سلریا | |
|
|
