آری عشق بسیاری نیاز بود برای باور یکدگر برای با هم بودن...برای اسیر توهم نشدن عشقی باندازه ی تمام باورهای شیرین کودکا نه مان.. من تو را از میان تمام خوبیهایی که در ذهن داشتم برگزیده بودم...ولی افسوس.. افسوس که هیچ یک قدر ندانستیم... عشقمان را و هر آنچه را که داشتیم به فریبی زیبا فروختیم! ما خود فروختیم! دزدهای علاقه دست آخر احساسمان را ربودند... چه میشود کرد؟ اینروزها فکر میکنم که رسم بازی همین است. گذشته...با تو بودن دیر زمانیست که گذشته ...ولی خاطرات تو هنوز زنده اند. ..... شاید باید نام تو را برای همیشه رها کرد! در میان انبوهی از سایه های سیاه..در میان انبوهی از خیال های زشت! .... دیگر بعد از تو باید به سیب دل سپرد...بجای عطر تن تو رازقی را بویید بجای شنیدن از تو به صدای جاری بودن آب جان سپرد... شاید هم به صدای... تقصیر تو نبود ... آخر می گویند : برگ از درخت خسته شده پاییز بهانه است!
|
+ دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 سلریا | |
|
|
